"خاطرات کودکی من""خاطرات کودکی من"، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره
فرشته فرشته ، تا این لحظه: 28 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

خاطرات کودکی من

اومدم!

سلام دوباره اومدم سه شنبه مامان جون اینا رفتن ساعت 9:30 رفتیم فرودگاه ولی ساعت 12 پرواز کردن و من یه کوچولو گریه کردم  حسابی خسته شده بودیم بعد همگی برگشتیم خونه. چهارشنبه بعد کلاس ریاضی رفتم خونه مامان جون یهو بغض کردم آخه همیشه خاله نسرین میومد استقبال و منم بدو بدو میرفتم پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ ولی دیگه نبودن  مامانی آش پشت پا پخته بود و حسابی خوشمزه بود بعدش من و آفرینش و مهدی ررفتیم طبقه پایین تا بازی کنیم پانتومیم، حقیقت یا کار سخت و.... و من یکم تو درساشون کمکشون کردم بعد شام هم نیایش و ابوالفضل سربه سرمون میذاشتن کلی خوش گذشت بهمون. پنجشنبه عمه و عمو اومدن خونمون و من دیگه نتونستم درس بخونم و مامان یه گل نقر...
25 بهمن 1392

امروز!

امروز توی مدرسه تشریح داشتیم قلب گوسفند رو تشریح کردیم جاتون خالی انقد خوب بود ولی حیف از بوش حالم بهم میخورد علاوه بر اون برنامه 4 شنبه یعنی سینما و جشن لغو شدند و من مجبورم برم مدرسه مامان جون و بابا بزرگ و بقیه فردا ساعت 9:30 میرن و باید از صبح زود بیدار بشم فکر کنم بعدش هم با خاله وحیده برم راهپیمایی. فردا هم این چنین سرم گرمه ولی قول میدم هر کم وکاستی باشه جبران کنم   ...
21 بهمن 1392

کارنامه و مهمونی!

سلام مهمونی تموم شد من اومدم پیشتون البته حالا مهمونی سه شنبه یعنی 22 بهمن و برگشت و... مونده و این قصه سر دراز دارد از سه شنبه شروع کنم که خانم باقر زاده معاون مدرسه که منئخیلی دوستشون دارم اومدن کلاس ما و گفتن فردا قراره کارنامه هارو بدن و باید مامان ها بیان و هرکی میخواد زودتر معدلشو بدونه بگه تا براش بخونم من که از استرس داشتم میمردم خواستم تا معدل منم بگن و اما وقتی شنیدم 18.58 دقیقا این شکلی بودم دوستام همه معادل ها بالای 19 و من ... بالاخره زنگ تفریح بعد رفتم سراغ خانم باقر زاده و دوباره معدلمو پرسیدم گفتن اگه گریه نمیگنی بدم نگا کن من گفتم نه همین که معدلمو دیدم 18.55 (3 صدم کم شده بود) گریم گرفت کاغذ دادم دست معاون و رف...
19 بهمن 1392

سرما 12-!

سلام توی این سرما 12 درجه زیر صفری اومدم پیشتون تا با گرمای محبتتون دوباره یخ هامون آب بشه حسابی هوا سرده کاش 30 متر برف میبارید ولی همچین سرمایی رو تجربه نمیکردیم باورتون نمیشه توی خونه هم سردمه   باد انقد خشک و سوزناکه که نگو   توی این مدتی دارم وبلاگ مینویسم و از اینکه در کنار شما دوستای عزیز هستم واقعا خوشحالم شاید چند روزی کنارتون نباشم به خاطر اینکه مامان جون و بابا بزرگ و خاله و دایی و زن دایی و پسر دایی دارن میرن سفر حج و چند روزی مهمونی و شادی میخواستم از همه دوستانی که توی این مدت کنارم بودند هر نظری برا بهتر شدن وبلاگ به ذهنشون میرسه برام بنویسن صادقانه و رک من هم از همشون استقبال میکنم و هرچی کم و کاستی باشه ...
13 بهمن 1392

مهمونی دوشنبه!

دوشنبه مهمون داشتیم که خاله ها و دایی ها و مامان جون و بابا بزرگ مهمون ما بودیم بهمون خوش گذشت و ابوالفضل و نیایش همه جارو بهم زدن خاله نسرین برام دفتر خاطره آورده بود و دایی رسول کیف که عکسشو براتون گذاشتم ...
10 بهمن 1392

گیم مورد علاقه من!

عاشق این گیمم واقعا سرگرم کننده و جذاب من خودم که خیلی دوستش دارم یه نی نی که باید بخوابونیش بهش غذا بدی لباس بخری براش ببریش حموم خیلی جالب توصیه میکنم شما هم بازی کنین البته هم میشه تو کامپیوتر و هم گوشی بازی کرد اسمش هم pou و اما نی نی ها هم خیلی دوستش دارن اینم بگم که تو گوشی بیشتر میچسبه تا کامپیوتر ...
9 بهمن 1392

بافتنی

مامانی من عاشق بافتنی برا همین از اول زمستون مشغول بافتن هستن و الان هم در حال بافتن یه کت زرد که وقتی تموم شد عکسشو براتون میذارم پارسال هم برام شال کلاه بافته بود که اینم عکسش ...
6 بهمن 1392

دختر دوم!

سلام بعد چند روز اومدم پیشتون امروز میخوام از دومین دختر خانواده پدری بنویسم. من آخرین نوه هستم و همچنین تنها دختر بین 11 پسر خانواده بابایی دختر دوست دارند ولی خدا تنها به بابایی من دختر داده حتی نوه دختر هم ندارن وقتی به دنیا اومدم همه تعجب کردن و همچنین من که بین پسر عمه ها و پسر عموها هم بازی نداشتم بالاخره تا این سن با این وضییعت کنار اومدیم تا اینکه چند ماه پیش معلوم شد عروس عموم داره براشون نی نی میاره تا وقتی جنسیت نی نی مشخص بشه من فقط به این موضوع فک میکردم یعنی میشه یه دختر دیگه هم تو خانواده ما باشه تا اینکه فهمیدیم نی نی دختره و قراره تو اردیبهشت به دنیا بیاد منم تصمیم گرفتم اگه بشه یه کادو خوشگل براش بگیرم امیدوارم...
3 بهمن 1392
1