اومدم!
سلام دوباره اومدم سه شنبه مامان جون اینا رفتن ساعت 9:30 رفتیم فرودگاه ولی ساعت 12 پرواز کردن و من یه کوچولو گریه کردم حسابی خسته شده بودیم بعد همگی برگشتیم خونه. چهارشنبه بعد کلاس ریاضی رفتم خونه مامان جون یهو بغض کردم آخه همیشه خاله نسرین میومد استقبال و منم بدو بدو میرفتم پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ ولی دیگه نبودن مامانی آش پشت پا پخته بود و حسابی خوشمزه بود بعدش من و آفرینش و مهدی ررفتیم طبقه پایین تا بازی کنیم پانتومیم، حقیقت یا کار سخت و.... و من یکم تو درساشون کمکشون کردم بعد شام هم نیایش و ابوالفضل سربه سرمون میذاشتن کلی خوش گذشت بهمون. پنجشنبه عمه و عمو اومدن خونمون و من دیگه نتونستم درس بخونم و مامان یه گل نقر...
نویسنده :
فرشته
14:38






